حضور مسئول سازمان بسیج مداحان در جلسه ادبی فرات

نسخه مناسب چاپ
حاج مجتبی روشن روان با شاعران آیینی اهل بیت علیهم السلام تهران ازجمله محمد بیابانی، مصطفی هاشمی، محسن عرب خالقی، مجتبی عسگری، فرزند مرحوم حسان دیدار کردند.

به گزارش خبرنگار بسیج مداحان،حاج مجتبی روشن روان با شاعران آیینی اهل بیت علیهم السلام  تهران ازجمله محمد بیابانی، مصطفی هاشمی، محسن عرب خالقی، مجتبی عسگری، فرزند مرحوم حسان دیدار کردند.ناقد جلسه «سيّدمهدي حسيني» بودند.

شعری که استاد روشن روان خواندن:
 

من از قبیله ی دردی کشان پر دردم

که در هوای نگاه نگار می‌گردم

.

دوباره دست نیاز و دوباره چشم امید

به سوی خانه ی طفل سه ساله آوردم

.

به نام نامی‌خاتون عشق ، ماه دمشق

دخیل یار شدم تا رقیه ای گردم

.

نگاه مرحمتش گرم گرم چون خورشید

چه می‌شود که بیفتد به کلبه ی سردم ؟

.

وجود او همه از نور ناب ، نور لطیف

و من کنار مسیر نزول او گردم

.

در این زمانه که دوران سخت وانفساست

به پای عشق رقیه فنا شدن زیباست

.

حیات می‌چکد از گوشه ی نگاه ترش

نجات ، خانه نموده کنار بال و پرش

.

شکوفه نیست حریف لطیف دستانش

فرشته‌ های الهی مقیم پشت درش

.

سه ساله است و به قدر هزار سال رفیع

ببین چه‌ ها که نکرده به عمر مختصرش ؟

.

تمام شام ز اشک رقیه در هم ریخت

عجب ز قدرت فریادهای پر شررش !

.

نگاه بی رمقش در میان تاریکی

فتاد تا به جمال مقدّس پدرش

.

گرفت بوسه ز بابا ، قرار از کف داد

کنار رأس بریده نفس برید افتاد

.

شکستن از غم او را خطر نمی‌ دانست !

به غیر عشق پدر بیشتر نمی‌ دانست

.

طنین گریه ی او لحن مادری را داشت

که آه یکسره را بی اثر نمی‌ دانست

.

اگر نبود رقیه دل شکسته ی ما

صفای نافله را در سحر نمی‌ دانست

.

اگر نبود رقیه شرار ناله نبود

غم فراق پدر را جگر نمی‌ دانست

.

چنان به یاد عمو دل شکسته می‌ نالید

که سیر قافله را در سفر نمی‌ دانست

.

چنان ز شوق پدر آه و گریه سر می‌داد

که شور در همه ی کائنات می‌ افتاد !

.

ستاره بود و به دیدار ماه عادت داشت

سه ساله بود و به آغوش شاه عادت داشت

.

ز صحن خشک لبش خنده رد نشد بی اشک

شکسته بود و همیشه به آه عادت داشت

.

ز بس که پای برهنه دوید در پی سر

به خارهای مغیلان راه عادت داشت

.

شبیه عمه ی مظلومه سخت می‌ نالید

به روضه‌ های غم قتلگاه عادت داشت

.

نه از عزا به در آمد ، نه رخت خود را شست !

تنش به سرخی و رنگ سیاه عادت داشت

.

سه ساله بود ولیکن حریف عالم شد

لب از گلوی بریده گرفت و زمزم شد

خبرهای تازه