مداح شهید شاخص جلال ابراهیمی

نسخه مناسب چاپ
بسیج مداحان:

 

به دست هایی که یاریم کردند...

 

نخست از یکان یکان دوستانی که آغوششان را گشودند و

صمیمانه دستم را فشردند سپاس گزاری می کنم .

راوی: سهراب ابراهیمی

برادر شهید جلال ابراهیمی

 

جلال فرزند خانواده ای عادی بود. پدرش کارگر کارخانه ی سیمان دورود، و مادرش سرپرست چندین فرزند کوچک بود. به گفته ی مادرم، جلال فرزند دوران تنگ دستی خانواده بوده است. وقتی مادرم از گذشته سخن می گوید می توان فهمید که کودکی جلال با چه سختی هایی روبه رو بوده است. پدرمان قبل از ورود به شهر دورود، کارگر مزارع نیشکر هفت تپه بوده است. او سالیان دراز به برداشت نیشکر ـ که کار بسیار دشواری است ـ مشغول بوده است. پدرمان به خاطر اینکه یکی از سخت ترین کار ها را تجربه کرده بود به سختی بیمار شد، و خیلی زود تر از هم سن هایش ـ در45سالگی ـ خانواده اش را تنها گزاشت.

جلال بعد از مرگ پدرمان تنها پناهگاه مادرم بود.به همین خاطر مادرم بسیار تلاش می کرد تا به او بفهماند  حالا او سرپرست خانواده است و باید مسئولیت خانواده را بپذیرد و از مادر ، برادر وخواهران کوچکش نگهداری کند. مادرم همچنین تلاش می کرد او را به تشکیل خانواده وادار کند. گاهی حتی بزرگان آشنایان را برای متقاعد کردنش بسیج می کرد. اما جلال رفتن به جبهه را مهمترین وظیفه اش می دانست. و فکر می کرد باید از آب و خاکش نگهداری کند. گاهی حتی من، مادر و خواهرانم برای منصرف کردنش به سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی شهرستان دورود می رفتیم. من و خواهرانم ـ که کودک بودیم ـ گریه و زاری می کردیم اما جلال رفتن به جبهه را مهمتر از هرچیز دیگری می دانست و می گفت:«جبهه به من و دیگر جوانان نیاز دارد و من حالا برای نگهداری از شما باید به نگهداری از سرزمینم برخیزم.که اگر دشمن وارد خانه ی ما بشود آنوقت برای نگهداری از شما بسیار دیر شده است» من و خواهرانم که بسیار کودک بودیم ،مادرم هم که تنها پناهش جلال بود و این حرف ها اصلا به گوشش نمی رفت. جلال هم فکر می کرد برای نگهداری از ما باید از سرزمینش نگهداری کند و حرف های ما به گوشش نمی رفت.

زمانی که جلال به جبهه می رفت، خواهر بزرگم چهارده سال، من یازده سال ، خواهر کوچکم پنج و خواهر دیگرم سه سال داشت. خانواده بسیار به جلال نیاز داشت. اما جلال بی آنکه نسبت به این اوضاع بی تفاوت باشد فکر می کرد باید به نگهداری از سرزمینش برخیزد حتی اگر قرارباشد مادرش را با چند فرزند کوچک تنها بگزارد. مادرم فکر می کرد شاید ازدواج جلال آبی بر این آتش باشد و بسیار تلاش می کرد تا جلال ازدواج کند. بعد از سالها ـ در آذر ماه سال شصت و پنج ـ جلال با دختری از خانواده ی سادات  عقد کرد. بعد از این مادرم بسیار تلاش کرد تا مراسم ازدواج جلال برگزار بشود، اما جلال می گفت:«من به این خاطر با دختری از خانواده ی سادات  عقد کرده ام که روز قیامت با حضرت فاطمه الزهرا(س) محرم باشم و بتوانم ازایشان شفاعت بگیرم. من فکر رسیدن به برترین معشوقه جهان را در سر دارم.من فکر رسیدن به خدای خود را دارم» و همین هم شد. درست سی و دو روز بعد از عقدش در تاریخ4/10/1365 به خدای خود پیوست.

جلال درابتدای اعزام خود به جبهه ـ سال شصت و یک ـ همیشه می گفت من تا اواخرسال شصت و پنج شهید می شوم و جنازه ام تا مدت ها مفقوالاثرمی ماند. همین هم شد و پیکر پاکش تا 10/5/1374مفقودالاثر بود.                

 

 

 

 

 

                                                   

راوی : محمد حسن ظهراب بیگی

همرزم شهید

25/8/1391

 

در مناطق پدافندی فرصت برای عبادت و کارهای شخصی بیشتر از مناطق عملیاتی بود. شب ها بچه های جنگ دور هم جمع می شدند و گپ می زدند. هر کسی خاطره ای تعریف می کرد. هرکس از آنچه دلش می خواست سخن می گفت.البته بچه ها همیشه خاطرات خودشان را به دیگران نسبت می دادند. مثلا می گفتند:«شنیده ام که...»،«برایم تعریف کرده اند که...»یا«کسی بوده است که...». آن روز ها اینگونه بود.اگر کسی کاری می کرد می گفت:«من نبوده ام، اراده ی الهی بوده است».یا اینکه نسبتش می داد به کس دیگری. اینگونه بودند مردان بی ادعا.

شبی من و جلال ابراهیمی توی سنگر نشسته بودیم.خوب یادم هست شبی آرام و مهتابی بود. نسیم خنکی انسان را تا دور دست ها می برد. انسان را از خودش رها می کرد.چند قدم آنطرف تر چند تا از بچه ها دور هم جمع شده بودند و گپ می زدند. من چند دقیقه ای از خاطراتم سخن گفتم.از مرخصی و اوضاع شهر برایش تعریف کردم.بعد از تمام شدن حرف هایم، دستم را روی شانه ی جلال گزاشتم و گفتم:«چه است رفیق؟ توی خودت هستی؟» نگاهش را از ماهتاب گرفت و گفت:«به حرف های تو گوش می کنم»گفتم:«حالا نوبت تو است.چیزی بگو»گفت:«من چیزی ندارم، دوست دارم به حرف های تو گوش کنم»گفتم:«نمی شود؛حالا نوبت تو است و باید خاطره ای تعریف کنی» با اصرار من دوباره چشمانش را به ماهتاب دوخت و گفت:«شخصی توی یکی از عملیات ها زیر توپ و گلوله بهزمین می افتد.وقتی بلند می شود، احساس می کند از جنگ دور است. و هیچ گلوله ای به او برخورد نمی کند. احساس می کند تمام این صحنه ها تکه هایی از یک فیلم هستند و او بیننده ی این فیلم است.توی همین گیر و دار ها چندتا از شهدا را می بیند.به سرعت به سمتشان می دود،دستپاچه سلام می کند و با تعجب می پرسد:«شما اینجا چه کار می کنید؟! اصلا چه طور آمده اید اینجا؟! مگر شما در فلان عملیات شهید نشده اید؟!»شهدا می گویند:«بله؛ ما شهید شده ایم اما نمرده ایم.وقتی ایران عملیات می کند ما برای کمک به رزمندگان می آییم و حالا هم برای کمک به بچه ها اینجا هستیم»بعد از تمام شدن عملیات با شهدا راهی می شود.بدون اینکه خسته بشود، آنقدر می رود تا از منطقه ی عملیاتی خارج می شود. تمام راه باشهدا حرف می زند تا اینکه به ایستگاهی می رسد.شهدا یکی یکی برگه هایی را نشان می دهند و ازایستگاه رد می شوند. وقتی نوبت او می شود، مرد دژبان می پرسد:«مجوز داری؟» مرد پاسخ می دهد:«مجوز چه است؟! من دوست آنها هستم» دژبان می گوید:«نمی شود؛ بدون مجوز نمی شود از اینجا رد بشوی» مرد دوباره می گوید:«بگزار من بروم، قبل از اینکه دوستانم را گم کنم»مرد دژبان مانع می شود. مرد فریاد می زند:«مگر نمی شنوی؟! من دوست آنها هستم و قبل از آنکه آنها را گم بکنم باید بروم»دژبان با مهربانی می گوید:«عقبت را نگاه کن»مرد از فاصله ی چند صد متری یک زن و چهار دختر را می بیند که روی خاک زاری می کنند. دقیق می شود.مادر و خواهرانش را می شناسد.چند قدم به سمت آنها برمی دارد و با اشاره ی دستی فریاد می زند:«برگردید خانه. من باید با دوستانم بروم اما شب بر می گردم خانه»اما آنها بدون توجه ـ انگار صدایش را نمی شنوند ـ به زاری ادامه می دهند.چند قدم دیگر برمی دارد:«باشما هستم. من باید قبل از آنکه دوستانم را گم بکنم بروم. اما قول می دهم زود برگردم

خانه»اما آنها انگار اصلا صدایش را نمی شنوند.به گریه و زاری ادامه می دهند.به سمت دژبان برمی گردد و با خواهش میگوید:«بگزارید من بروم.آنها خانواده ی من هستند. من خودم...»ناگهان احساس می کند زمین و آسمان دور سرش می چرخد. بدنش تکان شدیدی می خورد. وقتی چشم هایش را باز می کند، می بیند بین پیکرهای شهدا در حال انتقال است.شخصی فریاد می زند:«بیایید...بیایید...انگار زنده است»...

راوی : علی پاپی

همرزم شهید

 

در عملیات حاج عمران غلام یعقوبی  به شدت زخمی شد.گلوله دقیقا به گودی زیر گلویش خورده بود. طوری که همه به شهادتش باور داشتند. به کمک چند تا از بچه ها او را به پشت خط منتقل کردیم. به شدت خونریزی داشت ، اما کاری از دست ما بر نمی آمد. تنها یاد خدا می کرد. وقتی او را از منطقه بیرون بردیم . در یک جای امن زخمش را با چفیه بستیم. انگار نه انگار که خونریزی شدید داشت ، تنها نام جلال را به زبان می آورد. مدام به بچه ها می گفت: «می بینید که به شدت زخمی شده ام . و شاید شهید بشوم. به جلال بگویید غلام دارد شهید می شود و می خواهد برای آخرین بار تو را ببیند».

همه ی ما تلاش می کردیم آرامش کنیم ، اما مدام نام جلال را صدا می زد. با اینکه همه می دانستیم جلال در چه وضعیتی قرار دارد اما چاره ای نداشتیم . نمی توانستیم بی تابی یعقوبی را ببینیم. پیکی برای جلال فرستادیم تا خبر را به جلال برساند.

وقتی خبر را برای جلال می برند، بسیار ناراحت می شود و می گوید: «مرگ و زندگی دست خداوند است . به یعقوبی بگویید بسیار دوستش می دارم و بسیار ناراحت شده ام از این خبر. از خدای منان برایش بهترین ها را خواهانم. و آرزو می کنم هرچه زود تر به بچه ها بپیوندد و سلامتش را باز یابد. حالا نمی توانم خط را رها کنم باید دشمن را از منطقه خارج کنیم. به یعقوبی بگویید اگر شهید شد منتظرم بماند»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی عملیاتی حاج عمران جلال با من و چند تا از بچه ها در حال بررسی منطقه بود.ناگهان متوجه صدای ناله ای شدیم. ناله از سنگری در چند قدمی ما می آمد. جلال روبه بچه ها گفت:«کسی تیراندازی نکند تا من برگردم»گفتیم:«جلال خطرناک است»جلال گفت:«آخرش این است که من را می کشند»وقتی وارد سنگر می شود، می بیند سه عراقی مجروح در سنگر ناله می کنند. جلال آنها را با خود به سنگر برد و مداوایشان کرد. توی منطقه ی جنگی نمی شود خطر کرد. چراکه می تواند به قیمت جان نیروها تمام بشود. شاید هرکسی به جای جلال بود، ابتدا سنگر را با نارنجک پاک سازی می کرد، سپس وارد می شد. اما جلال بدون هیچ ترسی برای کمک به آنها رفت .وقتی مدت درمان آنها تمام شد و عراقی ها کاملا سالم شدند، جلال آنها را آزاد کرد. ناگهان عراقی ها پا به فرار گزاشتند. یکی از بچه ها از پشت به آنها تیر اندازی کرد. جلال بسیار ناراحت شد و با او بسیار جر و بحث کرد.

 

راوی : سهراب ابراهیمی

برادر شهید

 

یادم هست آخرین باری که جلال را دیدم درکوچه با بچه ها فوتبال بازی می کردیم. که چشمم به جلال افتاد. با همان لباس ساده ی بسیجی اش و یک ساک کهنه از دور به سمت ما می آمد. با اشاره ی دستی مرا فراخواند. نزدیکش رفتم. انگار ازهمیشه خوشحال تر بود. ساکش را زمین گزاشت .دستم را گرفت و نیم خیز شد. به چشم های من خیره شده بود. چشم هایش با همیشه فرق می کرد . انگار از یک رخ داد دور خبر می داد. در حالی که دستم را با دستان گرم و مردانه اش فشارمی داد گفت:«تو دیگرنباید در کوچه بازی کنی وقتی من در خانه نیستم تو  مرد خانه هستی و باید از مادر و خواهرانت نگهداری کنی. تو باید برای خودت مردی بشوی. من به جبهه می روم و شایددوباره پیش شما برنگردم . به من قول بده از این به بعد از مادر و خواهرانمان درست نگهداری کنی»

 

 

راوی : سهراب ابراهیم

برادر شهید

 

شهریور ماه سال هفتاد و چهار شخصی به ما زنگ زد و گفت:«هنگامی که از تمام روش های پزشکی ناامید شده بودیم. و تمامی پزشکان از درمان فرزندمان درمانده بودند در معراج شهدای تهران، به شهید جلال ابراهیمی متوسل شدم. و او را بین خود و خدا واسطه قرار دادم . و از خدا خواستم به حق آبروی شهدا فرزندم را شفا بدهد.و حالا فرزندمان شفا یافته است. من اصلا جلال را نمی شناخته یا ندیده ام تنها نامش را روی تابوتش خوانده بودم .او را میان خود و خدا واسطه قرار دادم. باور دارم که جلال نزد خدا چقدر آبرو دارد.

حالا نشانی آرامگاهش را می خواهم تا هر هفته برای زیارت به آنجا بروم.»

 

 

 

راوی : جمشید ملکم آسا

همرزم شهید

 

وقتی دشمن  در حاج عمران تک زده بود . جلال به من گفت : « این کامیون را پشت سر ما از دربندی خان به پیرانشهر بیاور « حدود ساعت پنج بعد از ظهر به پیرانشهر رسیدم . کامیون را تحویل دادم و به مسجد رفتم . مسجد تقریبا خلوت بود . از بچه ها پرسیدم : «بچه های دیگرکجا هستند ؟» یکی از آنها گفت : « بچه ها به خط زده اند » اتفاقا آقای چکانی ـ راننده ی لندکروز ـ وارد مسجد شد و گفت : « می خواهم به خط بروم » و من به او گفتم : « من هم می خواهم با تو بیایم » و با هم به راه افتادیم .

در بین راه به چکانی گفتم : « تو را به خدا حال بچه ها چه طور است ؟» آهی کشید و گفت : « تنها می دانم که شاپور ساکی شهید شده است » گفتم : « جلال چه طور است ؟ » گفت : « خوب است یک ساعت پیش خودم با او حرف زدم »

وقتی به خط رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و  به دنبال جلال سنگر ها را یکی یکی وارسی کردم . جلال را در یکی از سنگر های بالای تپه پیدا کردم .  سالم بود و داشت می جنگید . صبح روز بعد اوضاع کمی آرام شد .  حال تک تک بچه را را جویا شدم  و به سنگر جلال رفتم  و به او گفتم : « خدا را سپاس که سالم هستی » جلال لبخندی زد و گفت : « دایی جان ! جلال سهم جنوب است . اگر از آسمان هم گلوله ببارد ، این تن سهمیه ی جنوب است»

 

 

 

 

 

راوی : حسین گودرزی

همرزم شهید

 

جلال را نخستین بار پایان پاییز سال هزار وسیصد و شصت دیدم . جوانی شانزده ـ هفده ساله . با صورتی گرد و گندم گون . شب اول ورودش در نمازخانه پایگاه بسیج مرکزی ، پای پنجره نشسته بود . اتاقی حدودا سی متری ، بادیوارهای چوبی و شیشه های رنگی . همه در آن اتاق جمع شده بودند ـ از رییس گرفته تا تازه واردها ـ.

جلال در کارخانه موزاییک سازی کار می کرد و شب ها به پایگاه بسیج می آمد . جلال درسش را نیمه کاره رها کرده بود ، تا باقی روزهای عمرش را در بسیج بگزراند. کاری که آن روزها در همه جای ایران مرسوم بود . بیشتر نوجوان ها به عشق امام و آرمان های امام درس را رها کرده و به بسیج گرویده بودند . چند هفته ای می شد ، که او کارخانه را به قصد کارهای جهادی ترک کرده بود .

حلقه سی نفره ، علاقه مند به آرمان های امام . با همه دغدغه ها و رنج های مانند . همین نزدیکی ها و حال و هوای جنگ و جهاد دلیلی شده بود تا  روحشان یکی بشود و فاصله ی ایشان از هم کمتر و کمتر بشود.

کار ما شعار نویسی بود . هم در شهر ، هم در روستا. گاهی کیلومترها دیوار نویسی می کردیم . شعارهایمان مضمونی انقلابی داشت . دیوارهای خالی جایی برای سرمشق های انقلابی ما بود .کمتر دیواری بود که شعاری بر آن نوشته نشده باشد . تقریبا همه جا می نوشتیم . یک روز با رنگ سفید و کادر رنگی ، یک روز با کلیشه های آهنی . کار کردن با کلیشه برایمان جذاب بود . هنگام نوشتن ، کلیشه ها را از جعبه چوبی درمی آوردیم ، سپس پهنشان می کردیم روی زمین . روی هر برگه چند حرف الفبا فارسی سوراخ شده بود .

جلال مسئول پیدا کردن حروف بود . دیوارنویسی هم دقت می خواست ، هم ظرافت . هم حوصله می خواست ، هم تلاش . چیزی که بچه ها ی گروه در خودشان دیده بودند . کلیشه ها در جعبه چوبی جاسازی شده بودند ـ چیزی شبیه جعبه مارگیری ـ دری تاشو داشت . برای همین بیشتر وقت ها دستمایه شوخی بچه ها می شد .

روز های نخست پیدا کردن حروف الفبا دشوار و کلافه کننده بود . گاهی با یک جابجایی حروف ، جمله ها به هم می ریخت و دوباره صدای خنده  بچه ها بلند می شد . به ویژه جلال که شوخ طبعی چشمگیری داشت . دیوار نویسی تا بعد از ظهر ادامه داشت . همین که آفتاب بساط خود را از دیوارهای کوتاه و بلند جمع می کرد ، کار ما به پایان می رسید ـ پایانی برای آغاز گشت در خیابان ها ـ

شب ها پست می دادیم . بی آنکه متوجه گذر زمان باشیم  . حتی بی آنکه متوجه گرمی یا سردی هوا باشیم . درست در سالهایی که کشور نا آرام بود. سال های هزار و سیصد و پنجاه و نه ـ شصت . سال های بمب گزاری و درگیری .

همین که سن جلال قانونی شد ، به عضویت سپاه درآمد . پانزده آبان ماه سال هزار و سیصد و شصت و یک حدود ساعت دو بعداز ظهر به اتفاق چند نفر از دوستان عازم خرم آباد شدیم و از آنجا به پادگان غیور منتقل شدیم.

لباس سپاه برازنده ی قامت  جلال بود . او مرد شده بود . مردی برای همه  نسل های بعد از خودش . مردی سزاوار دلیری .او سرپرست برادر ، خواهران و مادرش بود . دوری از خانه گرچه او را دلتنگ می کرد اما ذره ای دلسردش نمی کرد و مانع انجام وظیفه اش نمی شد .

جلال سال شصت با جلال سال شصت و پنج کاملا متفاوت بود . جلالی شده بود کارکشته . گاهی چنان می نمود که فرماندهی شده است کارآزموده .

یادم هست چند هفته پیش از شهادتش ، به سپید دشت آمده بود. روزهای فاطمیه بود .  در طول مسیر ، چند نفر که شئونات این روز ها را رعایت نکرده بودند را از قطار پیاده کرد ، و آوردشان به پایگاه سپاه .تذکری داد و بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با این موضوع بخشیدشان .

در روزهای مرخصی دوباره به سپید دشت آمد . و با هم گشتی در شهر زدیم . سپس همراه جلال ، برای آخرین بار به دیار اجدادی اش رفتیم .  همه راه ـ از بیشه تا قله رنگ را ـ با هم خندیدیم . طبیعت زیبای زاگرس و جنگل های درهم پیچیده ، فرصتی برای لذت بردن در کنار پرستویی بود که داشت خودش را برای سفر آماده می کرد.

جلال می خواست قبل از شهادتش با حضرت زهرا (س) و اهل بیت محرم بشود . برای همین با دختری از خانواده ی سادات عقد کرد .

سرانجام به منطقه برگشت و در لشگر پنجاه و هفت حضرت ابوالفضل (ع) برای عملیات والفجر چهار آماده شد . شب عملیات با همه خداحافظی کرد  . بی گمان می دانست که وقت سفر رسیده است . چراکه خداحافظی اش با همیشه فرق می کرد .

امروز سال ها از پروازت می گذرد ؛ نه از دیوار نویسی خبری هست نه از جعبه های مارگیری و کلیشه ها ، اما کوچه پس کوچه های سپید دشت و جنگل های بیشه خنده های تو را به یاد دارند . نمی دانم نهال های پایگاه بسیج درخت شده اند یا نه ، اما گمان ندارم هنوز هم دست هایت را از میان تمام دست های مردم جهان تشخیص خواهند داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : جمشید ملک آسا

همرزم شهید

 

البته باید بگویم مانند امروز ، نه کاغذی درکار بود و نه ابلاغی ؛ فرمانده ی گردان  خودش با بی سیم ، فرماندهان گروهان ها را مشخص می کرد.

جلال معاون اول دسته ی اول بود . حشمت موسوی و عبدالهی برای بازدید از موقعیت سنگر های ویژه کمین به دسته ی دوم رفتند . در بین راه با تله  انفجاری که در مسیر نیروهای عبوری دشمن کار گزاشته شده بود برخورد کردند و هر دویشان دردم شهید شدند .

من ، توکل خادم و حاجیوند مخابرات گردان بودیم . ساعتی بعد ، فرمانده  گردان با من تماس گرفت و گفت : «با جلال ابراهیمی کار دارم » و من جلال را خبر کردم.

یادم هست حدود نیم ساعتی با هم جر و بحث کردند . جلال می گفت : «من یک بسیجی ساده هستم . و نمی توانم فرمانده ی گروهان بشوم . شما باید فرد با کفایت تری برای جانشینی پیدا بکنید...»

گوشی را که قطع کرد ، گفتم :«چه شده؟» جلال گفت :«فرمانده  از من می خواهد فرمانده ی گروهان بشوم و باید به مقر فرماندهی بروم » و بعد از خداحافظی کردن  رفت.

بعد از ساعتی  برگشت ، شتابان به سویش رفتم و پرسیدم : « چه شد؟»جلال گفت : «هر کاری کردم فرمانده قبول نکرد » گفتم : « یعنی فرمانده شده ای؟» جلال زیر لب گفت :« فکر می کنم!» با شنیدن این حرف ، جستی زدم و او را در آغوش کشیدم و رویش را بوسیدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی عملیاتی بودیم. نزدیکای ساعت انجام عملیات بود. با چند نفر دیگر داشتیم روی لباس هایمان ناممان را می نوشتیم. انگار نه انگار که امکان داشت توی همین عملیات شهید بشویم. آنچنان روحیه ای داشتیم که بچه ها لطیفه تعریف می کردند. در همین حال و هوا بودیم که جلال آمد وبا شوخ طبعی همیشگی اش گفت :«به جای این کارها وصیت نامه بنویسید، نماز بخوانید و ازخدا طلب بخشش کنید»ناگهان چشمش به خودکار لای انگشت های من افتاد و با همان لحن شوخ و دلنشینش گفت:«نامه می نویسی؟!»گفتم:«دارم نامم را روی لباسم می نویسم که اگرپلاکم گم شد بدانند من که هستم»جلال گفت:«ازمن می شنوی روی دست و پایت هم نامت را بنویس»گفتم:«می شود بپرسم چرا؟»جلال گفت:«برای اینکه دست و پایت گم نشود. خدایی نکرده اگر قطع شدند بدانند مال تو است»من که با روحیه ی جلال آشنا بودم و اصلا ناراحت نبودم گفتم:«تو که لالایی بلد هستی چرا خودت نمی خوابی؟»جلال در حالی که نزدیک تر می آمد، گردنش را به من نشان داد و گفت:«من روی گردنم هم نوشته ام. بااین وجود این سر قطع می شود اما گم نمی شود» و همه با هم خندیدیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : رحیم هاشمی

همرزم شهید

 

جلال ابراهیمی قبل از من ـ سال های هزارو سیصد و پنجاه و نه ـ شصت  وارد سپاه شده بود. در حالی که تازه پدرش را از دست داده بود. و سرپرستی مادر ، خواهران و برادر کوچکترش را به عهده داشت.هرچه اصرار می کردیم تو همین جا هم که باشی و از مادر، خواهران و برادرت مراقبت کنی انگار رفته ای جبهه، قبول نمی کرد.باور کنید برای رفتن به جبهه آنقدر بی تاب بود که گاهی شبیه بچه ای که مادرش را گم کرده باشد، بی تابی و  گریه می کرد.

دوستی من با جلال ابراهیمی از سال شصت و یک  ـ هم دوره ای دوره ی آموزشی بیست و چهار عمومی سپاه در پادگان شهید غیور اصلی اهواز ـ آغاز شد.و تا قبل از شهادتش، یعنی سال شصت و پنج ادامه داشت. جلال ابراهیمی و حاج اصغر لشنی از اولین نیروهای تشکیل دهنده ی گردان محرم بودند. بعد ازاینکه گردان محرم از گردان ثارالله منشعب شد، سردار نوری، شهید حاج اصغرلشنی را به عنوان فرمانده گردان محرم معرفی کرد و شروع فعالیت جلال ابراهیمی در گردان محرم ازهمین جا شروع شد. جلال ابراهیمی به عنوان فرمانده ی گروهان مقداد ـ که یکی از گروهان های گردان محرم بود ـ معرفی شد. قابل یادآوری است که جلال ابراهیمی قبل از تیپ پنجاه و هفت ابوالفضل ، در تیپ امام حسن(ع) مشغول به خدمت بود و با تاسیس تیپ پنجاه و هفت ابوالفضل به این تیپ آمد. جلال ابراهیمی تا قبل از عملیات کربلای 4 در گردان محرم به عنوان فرمانده ی گروهان مقداد مشغول به خدمت بود. قبل از عملیات کربلای4 به گردان محبین کوهدشت رفت و به عنوان معاون گردان مشغول به خدمت شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : رحیم هاشمی

همرزم شهید

 

در دوره ی آموزشی دوره ی بیست و چهار، جلال ابراهیمی به عنوان ارشد نیروهای دورودی معرفی شد. در پایان دوره ی آموزشی تمرین تیراندازی داشتیم.به این صورت که یک گلوله ی آر پی چی سهمیه داشتیم.ازبین بچه ها یک نفر به نمایندگی می بایست گلوله را به سمت قسمتی از کوه که هدف قرار داده شده بود تیراندازی کند. بچه ها به علت قدرت بدنی جلال، او را انتخاب کردند.

به جلال گفتم:«ببین تمام نیروها اینجا هستند. مواظب باش خطا نزنی آبرویمان برود»جلال گفت:«خیالت آسوده؛ من کارم را بلد هستم»

گلوله شلیک شد.هرچه نگاه کردیم،خبری از گلوله نبود.بعد از چند دقیقه گلوله در آسمان منفجر شد.همه ی گروهان های دیگر به ما خندیدند.

خود جلال هم از خنده به زمین افتاده بود.

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی عملیاتی بودیم. روز بود و روزها معمولا به صورت آتش بس می گذشت ـ اما هرلحظه امکان خطر وجود داشت ـ. اکثر عملیات ها شب انجام می شد. حاج اصغر ـ خدایش بیامرزد ـ گفت:«فکر می کنم ازعراقی ها چیزی افتاده باشد، کسی می تواند برای آوردنش برود؟»کار آسانی نبود.منطقه در تیر رس دشمن بود.از دور نورافشانی می کرد.از این فاصله معلوم بود که تفنگ است. اما ماهیت آن چیز دیگر معلوم نبود.به هر حال اگر هم چیز با ارزشی بود، به اندازه ی جان یک نفر نبود. حاج اصغرگفت :«کسی نمی رود؟» همه سکوت کردند. یکی ازبچه ها گفت:«حاجی فکر نمی کنم چیز با ارزشی باشد. اگر هم باشد، ارزش جان یک نفر را ندارد. منطقه در تیر رس دشمنان است»جلال گفت:«چیز ارزشمندی نیست؟! بمانید، برمی گردم»انگار نه انگار که منطقه در تیررس دشمن است و هرلحظه امکان دارد تیر بخورد.اصلا انگار نه انگار که در منطقه ی جنگی قرار دارد.با قدم های مطمئن و آرام جلو می رفت. هرلحظه انتظار یک اتفاق ناگوار می رفت. بعد از چند دقیقه با یک رادیوی عراقی و یک تفنگ گرینف برگشت. و با شوخ طبعی همیشگی اش گفت:«حق با شما بود. چیز ارزشمندی نبود. نباید جانم را به خطر می انداختم.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : جمشید ملک آسا

همرزم شهید

 

پلاک ، قطعه ای است آلومینیومی . که از دوقسمت تشکیل شده است . که دارای کدهای شناسایی رزمنده می باشد . به این صورت که مشخصات فردی و یگان خدمتی ثبت شده است . هر رزمنده موظف بود در همه ی  ساعت ها ، به ویژه ساعت های انجام عملیات  پلاک به گردن داشته باشد . برای این پلاک ها را دو تکه می ساختند ، که اگر رزمنده ای شهید شد و زمان برای برگرداندن پیکرش مناسب نبود ، نصف پلاک را جدا کرده و با خود به عقب می آوردند .

با همه ی این ها جلال  پلاک به گردن نمی انداخت . و این برای من بسیار شگفت انگیز بود و می خواستم دلیل این کار جلال را بفهمم . روزی از جلال پرسیدم : « ببخشید جلال ؛ می شود بپرسم چرا پلاکت را به گردن نمی اندازی؟!» و جلال گفت : «من می خواهم مظلومانه شهید بشوم درست مانند امام حسین (ع))»

 

راوی : پاپی کرنوک

همرزم شهید

 

اسفندماه سال1364بود. عملیات والفجر9 در ارتفاعات اطراف شهر سلیمانه توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آغاز شده بود.تعدادی از ارتفاعات صعب العبور توسط رزمنده های انقلاب اسلامی در ساعات اولیه  عملیات بااستفاده از اصل غافلگیری، به تصرف درآمده بود. که شامل ارتفاعات«ناصر1»، «ناصر2» و«کاتو» می شد. رزمندگان لشگر57 ابوالفضل(ع) روی این سه ناحیه مستقر بودند و درحال دفاع وتثبیت این ارتفاعات بودند.برای ادامه ی عملیات به ما ماموریت داده شد به طرف ارتفاع «کچل برو» حرکت کنیم. دربین راه به ارتفاعات تصرف شده توسط رزمندگان گردان ثارالله ـ متشکل از نیروهای دورود و بروجرد ـ رسیدیم. دربین درختان بلوط ـ که بسیار انبوه بودند ـ به جلال ابراهیمی برخوردم که برخلاف همیشه، بسیار غمگین بود. روی سینه اش خون آلود بود. به او گفتم:«جلال چرا ناراحت هستی؟ مجروح شده ای؟» گفت: «چیزی نیست» بااصرارمن محل ترکشی که به سینه اش برخورد کرده بود را به من نشان داد. به اندازه ی بند انگشتی گوشت سینه اش جدا شده بود. گفتم: «این زخم که چیزی نیست» با صدای گرفته ای با ناراحتی گفت:«بله؛این زخم بسیار ناچیز است اما من از زخم دیگری درد می کشم» با کنجکاوی که ناشی از نگرانی بود گفتم:«مگر چه شده است؟» با همان صدای درد آلود گفت:«ترکشی به سر محمد علی گودرزی ـ فرمانده ی گردان ـ برخورد کرده است.توسط یکی از بچه ها به پایین کوه برده شد.ولی بدون شک شهید خواهد شد.»چند دقیقه ای جلال را دلداری دادم.برای او آرزوی سرافرازی کردم و به طرف ارتفاعات کچل برو به راه افتادم.

 

 

 

 

 

 

 

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

 

شب بود.شبی بسیار تاریک و ترسناک. گشت شب بودم. همین طور گوشه ای ایستاده بودم و اطراف را می پاییدم.ناگهان احساس کردم چیزی در تاریکی جابجا شد.خسته بودم، خوابم می آمد.فکر کردم خیالاتی شده ام.اما دوباره حس کردم چیزی در تاریکی جابجا شد.چشم هایم را چند بار مالاندم.و گوش هایم را دقیق کردم.دستپاچه شده بودم ـ یا نه راستش را بخواهید ترسیده بودم ـ به زور آب دهانم را قورت دادم و با صدای گرفته ای فریاد زدم:«کسی آنجاست؟»کسی جواب نداد.اما احساس کردم باید کسی آنجا باشد.دوباره به سختی فریاد زدم:«من مسلح هستم.خودت را تسلیم کن»دوباره کسی جواب نداد.حالا مطمعن شده بودم باید کسی باشد.مسلح کردم و با تردید چند قدم لرزان برداشتم. جلوتر رفتم.دوباره فریاد زدم:«کسی آنجااست؟»کسی جواب نداد. جلوتر رفتم.بادیدن جلال در سجده، آب دهانم را قورت دادم.نفس راحتی کشیدم و دستم را از روی ماشه برداشتم.

 

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

 

شب بود. شبی بسیار ترسناک و تاریک. قرار بود برای شناسایی برویم. با جلال و چند نفر دیگر از بچه ها به راه افتادیم و تا منطقه عراقی ها ادامه دادیم. در فاصله ی کمی از عراقی ها بودیم به طوری که با چشم غیر مسلح می شد عراقی ها را دید.

عراقی ها مست بودند ـ از حالشان حدس می زنم که باید مست بوده باشند. آخر لخت شده بودند و می رقصیدند ـ جلال به ما گفت:«شما بمانید برمی گردم» هرچه اصرار کردیم قبول نکرد که با او برویم.می گفت:«اگر شما بیایید شاید شناسایی بشویم.اگر برنگشتم شما به اردوگاه برگردید»جلال رفت و بعد از ساعتی با فرمانده عراقی ها برگشت.همچنین با خودش یک نقشه نظامی هم آورد. که مختصات آن منطقه را نشان می داد. که بسیار کمکمان کرد.این دومین باری بود که می دیدم جلال مخفیانه وارد عراقی ها می شود و چیزی به غنیمت می آورد.یک بار دیگر هم یادم هست که به توپ خانه عراقی ها رفت ـ توپخانه عراقی هاچند کیلو متر با خط فاصله داشت ـ و با اطلاعات بسیار ارزشمندی برگشت.

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

20/7/1391

 

توی منطقه ی زبیداد چادر زده بودیم. دکتر کوثری از دکتر های طرح21*روزه بود. دکتر کوثری اغلب با آمبولانس هایی که مجروحین را به پشت جبهه منتقل می کردند می رفت.یکبار با آمبولانسی که من و جلال ابراهیمی هم  برای انجام کاری مسافر آن بودیم آمد.حدود یک صد و هفتادکیلو متر را ازموسیان و زبیداد تا اندیمشک آمد برای اینکه به خانواده اش زنگ بزند و بگوید من زنده ام و دوباره به منطقه برگردد. تمام راه توی آمبولانس حرف می زدیم. انگار نه انگار که تمام زندگیمان به یک گلوله بستگی داشت و امکان اینکه هرلحظه مارا بزنند وجود داشت. دکتر از دوران تحصیلاتش حرف می زد. از خاطراتی که توی جبهه داشته است و از وضعیت های اورژانسی که برایش پیش آمده بود حرف می زد.

طرح21 روزه ی دکتر ها به این صورت بود که هردکتر موظف بود 21روز توی منطقه به بچه ها خدمت کند ـ البته بعضی دکتر ها داوطلبانه تمدید می کردند ـ

من و جلال هم اوضاع جنگ را تحلیل می کردیم.پس از چند ساعت راه طاقت فرسا ـ  توی گرما ی شدید ـ شب، خسته و از کت و کول افتاده به مقری که توی اندیمشک برای ما تعیین شده بود رسیدیم.وارد جایگاه که شدیم، آمبولانس مکث کوتاهی کرد تا ما پیاده بشویم. بعد از استقبال دوستانمان وارد چادر شدیم.همان لحظه بچه های اطلاعات برای شناسایی در حال آماده شدن بودند. پس از احوالپرسی گوشه ای نشستیم. بعد از چند دقیقه دکتر کوثری روبه جلال گفت:«آقای ابراهیمی! من بروم به خانواده ام زنگ بزنم»جلال گفت:«چه عجله ای است؟! نفسی تازه کن باهم می رویم» دکتر گفت:«نه؛ تا همین حالا هم خیلی دیر شده است. حتما خانواده ام  نگران شده اند» جلال گفت:«هر طور مایل هستی. مراقب خودتت باش» دکتر کوثری پس از خداحافظی رفت.

حالا حدود یک ساعتی می شد که دکتر رفته بود. ما مشغول چای خوردن و گپ زدن با دوست های قدیمی مان بودیم، که دکتر کوثری با چشم های قرمز وارد شد. جلال به شوخی گفت:« دکتر گریه کرده ای؟!»دکتر دستپاچه گفت:«چیز است... فکر می کنم چیزی رفته باشد توی چشمم»و به سرعت و بی هیچ حرف دیگری گوشه ای نشست. جلال هم که حال دکتر را می فهمید پی حرفش را نگرفت، و درحالی که استکان چای را به سمتش گرفته بودگفت:«موفق شدی با خانواده ات صحبت کنی؟» دکتر با صدای گرفته ای گفت:« بله حرف زدم». چند ساعتی به همین منوال گذشت. همه چیز خوب پیش می رفت که ناگهان صدای تیر بلند شد.جلال روبه دکتر فریاد زد:« از چادر بیرون نیا» و همگی به سمت در دویدیم. توی آسمان منور های چتری عراقی ها پیدا بود. وقتی علت را جویا شدیم ، گفتند:«بچه های اطلاعات شناسایی شده اند»تمام شب را زیر منور و گلوله نخوابیدیم. و مجبور به تغییر موضع شدیم. دکتر گفت:«آقای ابراهیمی چه شده است؟» جلال گفت:« چیزی نیست پنج دقیقه دیگر تمام می شود» دکتر گفت:«چه پنج دقیقه ای است که تا صبح طول کشید؟! کاش دستم می شکست و پایم را به این خراب شده نمی گزاشتم»جلال با تشر گفت:«آقای کوثری شما انگار متوجه وخامت اوضاع نیستید. بچه های ما زیر گلوله دارند تلف می شوند». دکتر دیگر چیزی نگفت.نزدیکای سپیده اوضاع  کمی آرام شد. صبح اوضاع کاملا آرام شد. پس از انجام کارهایمان، به جایگاه دیگری رفتیم. نزدیکای غروب بود که بچه های گروه فرهنگی برای ما فیلمی نمایش دادند.مضمون فیلم اینگونه بود که، سرداری از ترس ازراییل سوار بر کشتی به دریا می زند.و به همسرش می گوید:« وقتی برای من غذای می آوری زیر در بگزار مباد ازراییل وارد اتاق من بشود» چند روزی به همین  منوال می گزرد. هردوی آنها کلافه شده اند.روزی درحالی که سردار روی تختش در حال استراحت است بدون اینکه در باز بشود شخص سفید پوشی در اتاق پیدا می شود. سردار دستپاچه می پرسد:« تو که هستی؟ چه کسی به تو اجازه داده است وارد اتاق من بشوی؟» شخص می گوید:«من ازراییل هستم و برای ورود به اتاق هیچ کسی اجازه نمی خواهم» سرداردرحالی که ترسیده و به دیوار چسبیده است می گوید:« حالا بامن  چه کار داری؟» شخص می گوید:« عمر تو به پایان رسیده است و من برای گرفتن جان تو این جا هستم...»

شب شده بود که فیلم تمام شد.یکی از بچه ها پرسید:« ازراییل چه گونه جان آدم را می گیرد»یکی دیگر از بچه ها گفت:« شخصی است سفید پوش با دو متر قد، وارد اتاق می شود و با اشاره ی دستی جان آدم را می گیرد»

یکی از دوستان ما برای فرار از پشه ها خودش را به ملحفه ی سفیدی پوشانده بود. در همین حال که دوستمان می گفت:« ازراییل سفید پوش است با دو متر قد، ناگهان پیدا می شود...»نگهبان ناگهان در درگاه ظاهر شد.و با اشاره ی دستی گفت:« دکتر که است؟»همه مات و مبهوت به دکتر و نگهبان نگاه می کردیم. ومنتظربودیم که دکتر چگونه می میرد. هیچ یک حرفی نمی زدیم ـ یعنی قدرت حرف زدن نداشتیم ـ.نگهبان دوباره سوالش را تکرار کرد. که ناگهان جلال از راه رسید. دست روی شانه ی نگهبان گزاشت و با او احوالپرسی کرد. نگهبان رو به جلال گفت:« آقای ابراهیمی اینها چه شان شده؟! پرسشم را که پاسخ نمی دهند هیچ، جواب سلامم را هم نمی دهند. طوری نگاه می کنند انگار عراقی دیده اند»جلال رو به دکتر گفت:« مگر نمی شنوی دندانش درد می کند؟! بلند شو و  برایش مسکنی بیاور» با این حرف جلال خیال همه راحت شد و مطمئن شدیم که از ازراییل خبری نیست. دکتر آنقدر ترسیده بود، که خودش با نگهبان نرفت و آدرس دارو را به جلال داد.

فردای آن روز دکتر با اولین ماشین به منطقه برگشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : حجت الله بساک

همرزم شهید

25/7/1391

 

سال شصت و چهار عملیات والفجر نه  در محور شمالی جنگ در حال انجام بود. من توی عملیات مجروح شده بودم. و به کمک یکی از بچه ها در حال انتقال به پایین کوه بودم. دربین راه جلال را دیدم که تنها روی تخته سنگی نشسته است.به کمک همان بسیجی به سمتش رفتم.

«خیر است جلال. سابقه ندارد وقتی نیروهایت در خط هستند خودت بنشینی؟!»گفت:«چیزی نیست کمی دیگر به خط بر خواهم گشت. چرا صورتت خونی است، مجروح شده ای؟»گفتم«بله مجروح شده ام اما انگار چیزی شده است وگرنه سابقه ندارد تو را نشسته ببینم وقتی نیروهایت در خط دارند تلف می شوند...»در حالی که سعی می کرد زخمش را از من بپوشاند متوجه شدم. دستش را کنار زدم و زخمش را دیدم.به شدت مجروح شده بود.گفتم:«جلال چرا بر نمی گردی عقب؟»گفت:«چیزی نیست؛ کمی دیگر خونش بند می آید. باید به خط برگردم اگر بچه ها متوجه بشوند من مجروح شده ام روحیه شان را از دست می دهند»گفتم:«قرار نیست که به تهران اعزام بشوی، برگرد پشت جبهه زخمت را پانسمان کن و دوباره به خط برگرد»گفت:« نمی شود؛ بچه ها بفهمند بد می شود. تو بروصورتت دارد خون ریزی می کند»

وقتی نتوانستم با اصرارم قانعش کنم به راه ادامه دادم.

 

نام عملیات: والفجر9

زمان اجرا: 5/12/1364

تلفات دشمن(کشته، زخمی، اسیر): 2750

رمز عملیات:  یا الله ـ یا الله ـ یا الله

مکان اجرا: شرق چوارتا در عراق

ارگان های عمل کننده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

اهداف عملیات: گشودن دو جبهه همزمان در برابر دشمن و تجزیه ی    نیروی آن و باز پس گیری مناطق تازه اشغال شده

 

 

راوی : رحیم هاشمی

همرزم شهید

 

قبل از عملیات کربلای چهار بود.آن روز ها جلال ابراهیمی جانشین گردان محبین بود. در غروبی غم بار با موتورسیکلت گردان برای خداحافظی با بچه های گردان محرم که سال ها باهم بودیم آمده بود.اصلا باورم نمی شود آخرین باری بودکه در آغوش می گیرمش.با تک تک بچه ها خداحافظی کرد.اما خداحافظی او با محمد رضا هاشمی طور دیگر بود.اصلا دوستی این دو باهم طور دیگری بود.انگار یک روح اند در دوبدن.چند دقیقه ای در آغوش یکدیگر ماندند و گریه کردند.کسی چه می داند. شاید هردو با خبر بودند.نه من مطمئنم باید این دو با خبر باشند که این چنین بی تابی می کردند و آغوش یکدیگر را رها نمی کردند.بعد از چند دقیقه گریه و بی قراری به سختی و باتردید از آغوش هم بیرون آمدند.بله من مطمئن هستم محمد رضا می دانست در این عملیات بهترین دوستش را از دست خواهد داد.و همچنین مطمئن هستم که جلال می دانست در این عملیات  به خدا خواهد پیوست.همین هم شد. بعد از عملیات وقتی سراغ جلال را از بچه های گردان محبین گرفتم، دقیقا کسی نمی دانست چه شده. و جلال کجا است.بعدا فهمیدیم که جلال درعملیات شهید شده و پیکر پاکش در منطقه عملیاتی جا مانده است.این خبر برای محمد رضا هاشمی بسیار گران بود.بسیار ناراحت بود . ما تلاش می کردیم دل داریش بدهیم.اما مگر می شد این آتشی که محمد رضا را می سوزاند بااین آب ها خاموش کرد؟!مگر می شد آن همه خاطره را به دست باد سپرد و به تلخی های شیرینی که باهم داشتیم فکر نکرد؟! حقیقتا نمی شود. بله نمی شود. چرا که  این خاطره ها تمام روزگار ما را می ساخت و ما شبیه مومی توی چنگ آنها بودیم.و اگر هم می خواستیم ، نمی توانستیم به جلال هایی که از دست می دادیم فکر نکنیم و به یاد آنها اشک نریزیم . چرا که داغ آنها را چون لاله ای تا ابد دردل به ارمغان خواهیم داشت.و ما این را می دانستیم.اصلا برای همین بود که می جنگیدیم.برای آرام کردن آتشی که داغ دوستانمان بر دلمان گزاشته بود.برای خاطر آنها بود که شب و روز بی خستگی می جنگیدیم.

 

 

 

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

دوره ی آموزشی لشگر57 ابوالفضل توی منطقه ی شفی خانی بود. جلال ابراهیمی معاون حاج اصغر لشنی بود. به کمک جلال بسیجی ها را ساماندهی کردیم. وبه سمت کوه حرکت دادیم. بعد از ساعتی راهپیمایی، جلال در حالی که با انگشت سبابه اش دره ای را به من نشان می داد گفت:«بچه ها را از آن  شیار رد کن»با تعجب پرسیدم:«برای چه؟» گفت:«می خواهم بچه ها را با فضای جنگ آشنا کنم»گفتم:«می شود بگویی چه گونه؟»گفت:«بچه ها را ازآن شیار رد کن، من از بالای کوه تیراندازی می کنم...»حرفش را قطع کردم و گفتم:«جلال می دانی این کار چه اندازه خطرناک است؟»گفت:«مراقب هستم؛ مطمئن باش کسی آسیب نمی بیند». جلال به بهانه ای از ما جدا شد.من طبق گفته ی جلال، بچه ها را به خط کردم و گفتم:«بچه ها مراقب باشید؛به هر حال اینجا منطقه ی جنگی است. هرلحظه امکان دارد به ما تیر اندازی بشود. هرگز از گروه جدا نشوید. معلوم نیست دشمن در کجای منطقه کمین کرده است.هر اتفاقی افتاد، مثلا اگر به ما تیر اندازی شد روی زمین دراز بکشید» سپس بچه ها را با نظم خاصی حرکت دادم.اصلا دلم نمی خواست کسی آسیب ببیند. همانطور که جلال خواسته بود، بچه ها را به سمت شیار حرکت دادم.تقریبا وارد شیار شده بودیم که صدای تیراندازی بلند شد.با صدای اولین تیر فریاد زدم:«بخوابید روی زمین»یک آن بچه ها روی زمین دراز کشیدند. بعد از تمام شدن تیراندازی بچه ها را به خط کردم و به راه ادامه دادیم.آنطرف کوه جلال هم به ما پیوست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : جمشید ملک آسا

همرزم شهید

 

نزدیکای اذان ظهر بود . ما توی سنگر فرماندهی با جلال گفت و گو می کردیم ، که مهدی هاشمی ـ از نگهبانی ـ با یک نفر دست بند زده به سوی سنگر فرماندهی آمد . نزدیک تر آمد . سلام کرد و در حالی که شخص را نزدیک جلال می برد گفت : «خودش را پناهنده معرفی کرده است . عراقی است . بچه های نگهبانی او را گرفته اند »اتفاقا یکی از بچه ها که آبادانی بود و  به عنوان جنگ زده در بروجرد ساکن بود ، به زبان عربی مسلط بود . به جلال گفت : «من عربی بلد هستم » . و جلال گفت : « از او بپرس گرسنه نیست ، تشنه نیست . چه چیزی می خواهد » و او به زبان عربی همه ی این ها را پرسید و به جلال گفت : «می گوید به من یک استکان چای بدهید » جلال رو  به یکی از بچه ها گفت : « یک استکان چای برایش بیاورید » و سپس با فرماندهی تماس گرفت تا افرادی را برای تحویل گرفتنش بفرستند. و روبه همه گفت : « با اسیران مدارا کنید ، چراکه دوستانی از شما در بند عراقی ها هستند»

 

راوی : علی پاپی

همرزم شهید

 

گردان کربلا در حال حرکت به سوی منطقه حاج عمران بود . وقتی به شهر سقز رسیدیم ، اتوبوس ها ماندند . احمد چراغی  ـ پیک گردان ـ در حالی که از ماشین پیاده می شد به شوخی گفت : «من بروم برای همه ی شما آدامس بخرم ». به دلیل اینکه بقیه گردان های لشگر پنجاه و هفت حضرت ابوالفضل (ع) زودتر از ما رسیده بودند ، احمد چراغی به بچه های گردان های دیگر برخورده و از آنها شنیده بود که مرتضوی ـ از فرماندهان بروجرد ـ به شهادت رسیده است .

وقتی به اتوبوس برگشت ، از چشم های قرمز و حال و روزش می شد فهمید که خبر خوبی ندارد. جلال با دیدن این صحنه با شتاب پرسید : «چیزی شده است؟! چرا چشم هایت قرمز است مرد گنده!»  چراغی با بی میلی ومن من کنان گفت :«از بچه ها شنیدم که مرتضوی شهید شده است » مرتضوی از دوستان جلال بود و جلال با شنیدن این حرف ناگهان شروع به گریه کرد و با صدای دلنشینش شروع به مویه خوانی کرد . همه بچه ها شروع به گریستن کردند . بعد از مدتی بچه ها کم کم آرام شدند و سکوت سنگینی حکم فرما شد . جلال سکوت را شکست و درباره ی مرتضوی شروع به سخنرانی کرد .

وقتی به منطقه رسیدیم ، بچه ها با دل های توفان زده وارد میدان شدند . و برای بازپس گیری مناطق از دست رفته چنان شیر های درنده جنگیدند. اگر دشمن به حرکت ادامه می داد به آسانی پیرانشهر و نقده را تصرف می کرد . ساعت یازده صبح تا نزدیکی قله پیش رفتیم. بعد ازاینکه به بچه ها آب رسید ، بچه ها برای فتح قله مهیا شدند. و در کانال باریکی که به قله می رسید شروع به حرکت کردند. خدا را شاهد می گیرم سردار لشنی و ابراهیمی تکبیر گویان به سوی دشمن می رفتند . در حالی که دشمن در بلندی کوه سنگر گرفته بود و همه ی بچه ها در تیر رس دشمن بودند . و فاصله ی ما تا دشمن حدود چهل متر بود. با این همه بعد از حدود یک ساعت دشمن تاب نیاورد و شروع به عقب نشینی کرد . بچه ها تمامی سنگر ها را پاک سازی کردند. و همگان دیدیم که سردار ابراهیمی چگونه به دنبال آنها بود در فاصله ای که حتی می شد با پرتاپ سنگ آنها را زد. تا همه ی عراقی ها از منطقه بیرون رفتند.

 

 

راوی : اکبر جاهد

همرزم شهید

 

ما توی گمو بودیم ـ گمو کوه بلندی بود ـ باید این کوه را دور می زدیم و به قله می رسیدیم.بالای قله، کوه بلند دیگری وجود داشت که عراقی ها در قله ی کوه مستقر بودند. وقتی به قله ی کوه گمو رسیدیم. جلال با چند نفر از بچه های واحد اطلاعات برای شناسایی رفت. ساعتی می شد که خبری از آنها نبود . کم کم داشتیم نگران می شدیم. برای اینکه شناسایی نشویم نمی توانستیم از بی سیم استفاده کنیم.امیدمان را از دست داده بودیم . فکر می کردیم بچه ها شهید شده اند یا به اسارت درآمده اند. در کمال تعجب بعد از گزشت دو ساعت که رفته بودند. با فرمانده ی عراقی آن منطقه برگشتند.

 

 

 

دوشنبه10/5/1362*

 

بعد از ظهر برای دیدن دوستانم از قرارگاه به حمیدیه رفتم.پس از مدت ها عباس اسلام دوست و جلال ابراهیمی را دیدم.شام را کنار چادر عباس صرف کردیم. شب به حسینیه رفتیم و با هم در صبحگاه حاضر شدیم. در صبحگاه شلوارم پاره شد. از دوستانم نخ و سوزن گرفتم تا شلوارم را بدوزم.سوزن را به زمین زده بودم، جلال حواسش نبود. وقتی که می خواست از کنارم رد بشود، نصف بیشتر سوزن به پایش فرو رفت. خدا می داند چه دردی می کشید. از بی احتیاطی خودم ناراحت شدم.اما جلال خم به ابرو نیاورد .وانمود می کرد اتفاقی نیفتاده است.

جلال بین بچه ها از احترام زیادی برخوردار است. ارادت زیادی به او دارم. علی رغم مشکلات زیادی که دارد، خود را وقف جبهه کرده است. امروز بعد از ظهر در کلاس های آموزشی شرکت کردیم.ازخدا می خواهم به ما توفیقی عطا کند تا در راه شهدا قدم بگزاریم. تا ازاین طریق بتوانیم پاسخی روشن برای خانواده ی شهدا داشته باشیم.

*خاطرات شهید فریدون دهقان/ منبع:پنجره ی نگاه ـ خدایار آزاد

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی دربندی خان بودیم. بیشتر بچه ها کسانی بودند که برای اولین بار به جبهه آمده بودند. جلال از بین بچه ها نه نفرـ که تجربه ی بیشتری داشتند ـ را انتخاب کرد. قرار بود برای شناسایی برویم. راه بسیار تاریک و ناهموار بود. جلال تجربه ی بیشتری داشت و تقریبا بلد راه بود. بعد از حدود نیم ساعت راهپیمایی ـ توی تاریکی ـ باید از گودال پر از آبی ردمی شدیم.به گفته ی جلال باید کم عمق باشد اما وقتی اولین نیرو وارد آب شد ناپدید شد و پس از چند ثانیه سر از آب بیرون آورد.جلال انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:« فکرمی کنم باید از جاده ی بالایی می رفتیم. سپس نیرو ها را به سمت بالای کوه حرکت داد.جلال روبه بچه ها گفت:«آرام قدم بردارید و مراقب باشید پایتان به چیزی برخورد نکند. معلوم نیست دشمن در چند قدمی ما است». دوباره به راه افتادیم.همه جا ساکت بود.و هیچ صدایی شنیده نمی شد.تا اینکه پای یکی از بچه ها به قوطی کنسروی برخورد کرد ـ از صدایش حدس می زنم باید قوطی کنسرو باشد ـ و به پایین کوه غلتید.ناگهان باران منور و گلوله شروع به باریدن  کرد.جلال فریاد زد:«بخوابید روی زمین»و همه روی زمین دراز کشیدیم. جلال روبه بچه ها گفت:«با احتیاط برمی گردیم»

خوشبختانه کسی آسیب ندید. با سرعت منطقه را ترک کردیم و به جایگاه برگشتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : سهراب ابراهیمی

برادر شهید

 

روزی جلال یکی از دوستانش ـ که در اصل تهرانی بود ـ رابه خانه آورد. نامش وحید بود. تا به حال او را ندیده بودم. خود جلال می گفت از دوستان رزمنده اش است. همیشه کنجکاو بودم بدانم جلال در جبهه چه می کند. می خواستم بدانم جلال واقعا توی جبهه جاروکش است، کفش واکس می زند یا نه . اگر جاروکش است چرا اینقدر دیر به خانه می آید. مگر یک جاروکش چقدر کار می کند؟ مگر جبهه چقدر آشغال دارد؟همیشه تمامی این افکار کودکانه با من بود. و دست از سر من بر نمی داشت.

حالا فرصت فراهم بود. نخستین باری که چشمم به وحید افتاد با خودم فکر کردم این مرد حتما می داند وکلید تمام این قفل ها باید در دست او باشد و او اگر دوست جلال باشد حتما می داند جلال در جبهه چه می کند. با نخستین دیدار او تمامی این افکار کودکانه از ذهنم گذر کرد. در یک فرصت مناسب کنار وحید نشستم و به او گفتم:«آقا وحید، جلال می گوید درجبهه کفش واکس می زند، جارو می کند. شما می دانید جلال در جبهه چه کاری می کند؟» و او گفت«برادرت جلال سردار است. او فرمانده است. برادرت جلال واقعا شجاع است و توی عملیات ها  یک شیر دشمن کش است. همه ی بسیجی ها جلال را دوست می دارند و به او احترام می گزارند. تو باید به برادرت افتخار بکنی و تلاش کنی مانند برادرت بشوی»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی منطقه ی عملیاتی حاج عمران بودیم. گردان محرم ـ که بچه های دورود بودند ـ توی مسجدی در پیرانشهر استراحت می کردند. حاج اصغر و سردار نوری برای انجام کاری به پادگان حاج عمران رفته بودند. من و جلال باهم چای می خوردیم و گپ می زدیم.جلال به شوخی گفت: «حاجی خدا کند تو در عملیات ها شهید بشوی، یا اینکه اسیر بروی. اگر زخمی بشوی تمامی نیروها باید بسیج بشوند و تورا برگردانند. ازبس که چاق هستی!»من که با روحیه ی جلال آشنا بودم و اصلا ناراحت نشده بودم گفتم:« خدا خیرت بدهد به خودت نگاه کرده ای؟!»هنوز به حرف جلال می خندیدیم که یکی از بچه های نگهبانی آمد و روبه جلال گفت:«آقای ابراهیمی کسی با شما کار دارد»جلال روبه من گفت:«حاجی تو برو اگر خواستند سر ببرند، سر تو را ببرند».بلند شدم و با جلال رفتم. وقتی به در ورودی مسجد رسیدیم، چشمم به پیر مردی افتاد که با لباس محلی در انتظار ما بود. با دیدن ما به سمتمان آمد. سلام کرد و روبه جلال گفت:«با فرمانده کار دارم»جلال گفت:«اکنون من فرمانده هستم. چه کاری از من برمی آید» پیر مرد گفت:«قرار است مسجد را منفجر کنند»جلال گفت:«از کجا معلوم است که شما راست می گویید»پیر مرد گفت:«من پدر شهید هستم و چند تا از پسرانم را در جنگ از دست داده ام؛ پس می توانید اطمینان کنید که من منافق نیستم. اگر تا چند ساعت دیگر خانه های اطراف از اینجا رفتند من راست می گویم»

جلال از پیر مرد سپاسگزاری کرد و به مسجد بازگشتیم. نگهبانی را قوی ترکردیم و با گروه اطلاعات و حاج اصغر تماس گرفتیم. بعد از چند ساعت بچه های نگهبانی خبر دادند که بعضی از خانه های اطراف در حال اسباب کشی هستند.نمی دانستیم حرف پیرمرد درست است یا نه، اما نمی توانستیم خطر کنیم. خوشبختانه بچه های اطلاعات بعد از ساعتی بمب را در توالت های مسجد پیدا و خنثی کردند.

وقتی بچه ها از جلال ماجرا را جویا شدند، جلال گفت:«اتفاق خاصی نیفتاده است. قرار بوده است مسجد قایم دورود فردا همین ساعت اعلام کند:مردم محترم شهرستان دورود، هم اکنون پیکر پاک دویست تن از شهدای دورود!

 

 

راوی : حمید خادم

همرزم شهید

 

نزدیکای ساعت انجام عملیات حاج عمران بود. همراه شهید شاپور ساکی و شهید چکانی ـ خدایشان بیامرزد ـ و دیگر بچه ها پای یکی از کوه های آن منطقه ، آماده ی فرمان اجرای عملیلت بودیم. هرکسی چیزی می گفت. انگار نه انگار که این عملیات می توانست آخرین روز عمر ما باشد. اصلا به این این امید پا به خاک عملیات می گزاشتیم. آنقدر به خود و خدای خود ایمان داشتیم که با خاطری آسوده بند پوتین هایمان را محکم می کردیم  تفنگ خود را مسلح کرده و آماده ی پیکار می شدیم. هر کسی چیزی می گفت. یکی از بچه ها گفت:«اگر من دراین منطقه کشته شدم جنازه ام را روی شانه جابجا کنید. این منطقه بسیار سنگلاخ است، خدایی ناکرده روحم ناشاد می شود!» بعد از تمام شدن حرفش گفتیم:«جلال توهم چیزی بگو» و جلال گفت:«از مردن چیزی نگویید. من در این عملیات کشته نخواهم شد؛ من در منطقه ای کشته می شوم که خاکش به خاک کربلا شبیه است»

آن روز متوجه منظور جلال نشدم اما بعد از اینکه در شنزار های شلمچه شهید شد دانستم چه می گوید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راوی : علی پاپی

همرزم شهید

 

در منطقه عملیاتی حاج عمران بودیم . پایان عملیات حاج عمران و فرار عراقی ها همزمان با اذان ظهر بود. پس از اینکه تمامی منطقه را پاک سازی کردیم ، جلال روی قله ای که برای بازپس گیری اش سختی بسیاری را تاب آورده بودیم و خون بسیاری ریخته شده بود ، برای نماز ایستاده بود . اما جلال نمی دانست که پشت به قبله ایستاده است . وقتی بچه ها متوجه این موضوع شدند ، تکبیر گویان  و با شوخی و خنده جلال را متوجه کردند که پشت به قبله ایستاده است. وقتی جلال صدای بچه ها را شنید ، با شوخی گفت : «البته که این پیروزی بسیار شادی آور است ، اما من فکر می کنم شما دیوانه شده اید» یکی از بچه ها به شوخی رو به جلال گفت : «البته که این پیروزی بسیار دیوانه کننده است ، اما نه تا این اندازه که تو روبه مسجد سلیمان نماز سپاس بخوانی!» با این حرف همه خندیدیم . خود جلال هم بسیار خندید . سپس برگشت و رو به قبله نماز سپاس به جا آورد.

 

راوی : عبدالله هداوند

همرزم شهید

 

توی گردنه ی نوژیان اردوگاه زده بودیم و نیروهای تازه کار را آموزش می دادیم. آموزش تیراندازی، کاربااسلحه، آمادگی جسمانی و شناخت فضای جنگی و...بعد ازچند ساعت آموزش تیراندازی و کار با اسلحه، بچه ها را به راهپیمایی در کوهستان بردیم. جلال با اینکه ازهمه تنومند تر بود، اصلا خسته نمی شد. حتی وقتی بچه ها را برای پرش از روی رود خشکی بردیم، بااینکه ازهمه تنومند تر بود به راحتی می پرید بااینکه بسیاری از بچه ها نمی توانستند.بعد از چندین ساعت راهپیمایی و آموزش به اردوگاه برگشتیم.عمو یادگار ـ مداح خرم آبادی ـ برای مداحی به اردوگاه آمده بود. عمو یادگار بسیار حساس بود طوری که حتی به هیچ چیز دست نمی زد  و به هیچ کس دست نمی داد. بعد از مداحی جلال بچه ها را به خط کرد و گفت:«شاید ما همه شهید بشویم و دیگر عمو یادگار را نبینیم، برویم برای خداحافظی و روبوسی» عمو یادگار هم ازآنجا که بسیار حساس بود ممانعت می کرد. و همه ی بچه ها می خندیدند.

 

چکیده ای از زندگی نامه شهید جلال ابراهیمی

 

هنوز بیش از چند ماه از تبعید و سخن تاریخی امام نگذشته بود که در اسفند ماه سالهزار و سیصد و چهل و دو در قلب به غم نشسته ی زاگرس به دنیا آمد.امام در پاسخ به عوامل حکومت که به ارتش خود می بالیدند، گفته بود:«من هم ارتشی دارم که هم اکنون در گهواره اند»جلال یکی از گهواره نشینان ارتش امام بود. و تا آخرین دقایق عمرش بر سر پیمانی که در گهواره با امام بسته بود، ماند.پدرش ریشه در ایل و سادگی روستاهای پاپی نشین خرم آباد داشت. اما سختی معیشت از یک سو و چشم امید به آینده تحصیل فرزندان از سوی دیگر او را از میان خویشان برگرفت و به سمت شهرستان دورود راهی کرد.جلال در میان هیاهوی کودکانه و روزگار نوجوانی بالید، و درایت و حس مسئولیتش او را بسیار بیشتر از سن حقیقی اش نشان می داد.سال هزار و سیصد و  پنجاه و هفت  درکشاکش انقلاب با پسر عمویش شهید شیر محمد پاپی ـ اولین شهید انقلاب ـ و شهید سعید ابراهیمی، انس گرفته بود. که بعد ها معلوم شد از آن اسوه های شجاعت درس هایی آموخته است.سال هزار و سیصد و پنجاه و نه  با فرمان امام به صف ویژه بسیجیان پیوست و باینکه در همان سال رسما سپاه پاسداران او را جذب نیرو های خود کرد، همیشه خود را بسیجی می دانست. هیچ گاه لباس بسیجی را ترک نکرد و تا آخر عمرش با لباس بسیجی به یاری حق کوشید. پدرش سال هزار و سیصد و شصت و یک در حالی دیده فرو بست که رد نگاهش انتظاری شگفت را از جلال فریاد می زد. گویا همسر، پسر و دخترانش را به جلال می سپارد، و با تمام وجود از او می خواهد که بعد از پدر، پاسدار خانواده باشد. ازاین به بعد جلال در یک جدال کشنده به سر می برد. هر باری که برای مرخصی به خانه می آمد،  هنگام بازگشت به جبهه ، سوزی دردناک جانش را می سوخت و او را پایبست خانواده می کرد. اما هربار به خود نهیب می زد که اکنون میهن نیازمند فداکاری است و خدای خانواده اش بزرگ است.آذرماه سال هزار و سیصد و شصت و پنج ازدواج کرد و بعد از یک ماه در میعادگاه عاشقان،  شلمچه شربت شهادت نوشید.میان آشنایان به حنظله ی امام حسین (ع) معروف شد. چراکه دیدار خدایش را بر دیدار نوعروسش ترجیح داد. هرچند که دل و جان به خاک گلگون جبهه داده بود، گویا جسم بی جانش نیز به جهاد خو کرده بود و تا ده سال بعد از شهادتش نیز در خاک شلمچه و خرمشهر جهاد می کرد. سرانجام ده سال پس از شهادتش به خانه بازگشت و در گلزار شهدای دورود آرام گرفت.

اکنون سالها است در محله ی ساده و فقیر نشینی که دوران کودکی جلال را به خاطر دارد، کوچه باغی است از خواب خدا سبزتر. و بر گوشه ی سیمانی کوچه نام سردار شهید جلال ابراهیمی، نگاه مظطرب عابران را می رباید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وصیت نامه شهید جلال ابراهیمی

 

به نام خداوند بخشنده و مهربا

سلام و درود بر پیغمبر خدا ـ محمد مصطفی ـ وسلام و درود بر ایمه اطهار (ع).

اکنون که این وصیت نامه را می نویسم، شهادت می دهم که نیست خدایی جز خدای یگانه و شهادت می دهم که محمد(ص) پیغمبر و فرستاده خداست و شهادت می دهم که حضرت علی (ع) امام اول تا حجت ابن الحسن العسگری ارواحنا روحی فدا (ع)

درود بر رهبر کبیر انقلاب، امام خمینی

ودرود بر شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی

اکنون که این مطالب را می نویسم دلم آکنده از شور و شوقی است. و در درون خود غوغایی احساس می کنم.دنیا در نظرم کوچک و پست است. ودر چهره یک یک رزمندگان دنیای دیگری می بینم. دنیایی بس زیبا و دوست داشتنی. نه دنیایی که مردم عام می بینند، که آن دنیا بجز بی وفایی و ناراحتی چیز دیگری برایم نداشت.هر لحظه اش برایم سالی است زیرا که این دنیا، دنیای ناجوانمردان است.کسانی که برای متاع چند روز دنیا همدیگر را می کشند. و بر همدیگر به سبب پول پدر و مادر افتخار می کنند. من در زندگی دو تولد داشتم؛ یکی مانند سایر انسان ها، و دیگری که تولدی بزرگ و سرنوشت سازبرایم بود، آمدن به سپاه بود. و از همان موقعی که پیراهن سبز بر تن کردم می دانستم که سرخی همراه سبزی است. و موقعی لیاقت پوشیدن لباس سپاه و پاسدار بودن را دارم که شهید شوم.مادرم بدان که اگر من تا چند روز دیگر شهید نشوم، بلاخره در چند ماه دیگر و چند سال دیگرشهید خواهم شد  و تو خودت را باید برای شهادت و خبر مرگ پسر بزرگت آماده سازی، همانطور که بیشتر مادر های بچه های سپاه آماده اند و می دانند که روزی پسرشان شهید خواهد شد.صدای در خانه وقتی به صدا در می آید قلبشان تکان می خورد ولی عادت کرده اند. تو نیز خود را مهیا کن.تو می دانی که من برای پول و مال دنیا و یا ریاست به سپاه نیامده ام و در سپاه همه چیز هست بغیر از اینها. مادرم مرا ببخش و حلالم کن.می دانم که مرگ من برایت گران است و من پسر بزرگت بودم.پسری که وقتی پدرم فوت کرد تو مرا تکیه گاه ساختی و به من امید داشتی. مادرم می دانم که دوست داری مانند هر مادر دیگری تشکیل خانواده و ازدواج مرا ببینی و عروست را نوازش کنی...مادرم دنیا بغیر از این هاست. اگر در این دنیا برایتان کاری نکردم، امیدوارم که در آن دنیا اگر شهادتم قبول شد شما را نیز ببینم. ودر آنجا اگر خدا قسمتم را بهشت کرد، می مانم منتظرت تا بیایی ودر آنجا برمن افتخار کنی.

دردنباله ، عمو جان و عمو های مهربانم اگر ازمن بدی دیدید مرا ببخشید و حلالم کنید. می دانید که من بغیر از شما کسی را ندارم.برادر و خواهرانم را به دست شما می سپارم.تورا به جان امام زمان از آنها خوب نگهداری کنید و نگزارید تنها بمانند.

خواهرانم و برادرم حلالم کنید اگر برادری خوبی نبودم. دنباله  رو خون شهدا باشید و امام را تنها نگزارید. برادرم سهراب مادرم را نگهداری کن و سعی کن برای خودت مرد مسلمان و انقلابی باشی.وخواهران ـ عذرا، زیبا، نرگس، خدیجه ـ حجاب را رعایت کنید و به خدا توکل کنید.

در پایان از تمام دوستانم حلالیت می طلبم.

خدا حافظ شما

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

              بساط خویش برچیدند و رفتند

ازبرادر همایون، کرم، فریدون، رحیم هاشمی، نوردین و بیات خداحافظی می کنم

جلال ابراهیمی

27/11/1362

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی.وبا سلام بر شهیدان انقلاب اسلامی و بنیاد دوستان شهید.

مادر عزیزم سلام عرض می کنم.باری مادرجان اگر حال این جانب ـ جلال ابراهیمی ـ را خواسته باشید، به یاری خداوند ناراحتی ندارم.مادر،من سالم در کردستان هستم.وهیچگونه ناراحتی ندارم به جز دوری شما که آن هم به زودی برطرف می گردد.اما مادرجان نقدعلی پاپی وحاج رضاملک آسا،جمشیدملک آسا،وباقری سالم هستند. ولی فرزند شاه بزرگ ـ که شاهپور نام دارد ـ شهید شد.

این خودکارکه من نامه نوشتم خودکار یک اسیر عراقی است.

سلام مرا به آشناها برسانید.

والسلام...

ابراهیمی